تبليغاتX
عبور...

عبور...

اینجا.سرای.عبور...

اشتباهی شده!

تا حالا شده وقتی سردته داری یخ میزنی،بری بشینی تو دل کولر؟!

شده وقتی تمام وجودت گُر گرفته بری لم بدی پیش بخاری؟!

شده وقتی خوابت میاد،بری از صبح تا شب ماشین سواری؟!

یا شده ناراحت باشیو فقط بخندی؟!

شده ترس بیخودی وجودتو بدزده و بری بشینی پای یه فیلم وحشتناک؟!

تا حالا شده یه آغوش مهربون بخوای ولی از منتهای لطافت فرار کنی؟!

یا بهتره بگم شده از مهربانترین فرار کنی درست وقتی که دلت یه وجود پرمهر میخواد؟!

منِ نفهم الان تو این حالتم!

می دونم کی از همه مهربونترنه،میدونم وجود کی بهم آرامش میده ،ولی دائم دنبال یه راه فرارم!

چه حال زاری دارم!

خدا بهم رحم کنه!

گرچه میدونم خدای من ارحم الراحمینه...

ولی نه...! من یک نادانم!

همه چیز میدانم و هیچ چیز نمیدانم...!

(واینجاست سرای عبور...!)


پ.ن:همش احساس میکنم رو سطح اقیانوسمو هر چی تقلا میکنم عمق اقیانوسو ببینم نمیتونم، چون خالی خالی ام!بی هیچ وزنُ توشه ای ُتا لااقل شاید در به عمق بردنم یاریم دهند.افسوس...!

+ نوشته شده در  Fri 11 May 2012ساعت 0:43 AM|   توسط m.davatgar  | 

عادت!

      خوب میدانم چه می خواهم!

خوب میدانم در دلم چه خبر است!

اما سخت است دامن پاک لغات را با مداد مشکی ام آلوده کنم!

آلوده به عنصری زجرآور !

عنصری که مثل خوره به جانم افتاده این روزها!

ویا شاید این سالها...!

چه فاجعه ی غم انگیزی!

عمری ناچیز از برم گذشته ولی انگارِ،صفحه ی خاکی وجودم چیزی دیگر میگوید!

چه میدانم چه میگوید!

شاید میگوید نجاتم ده ازبختکی که به جانم افتاده!

از جرمی که قصد جانم را دارد!

از لحظاتی که پیرم میکند!

از عنصری به نام "عادت"!

عادتی که تک تک سلول های وجودم را به یغما برده!

نمی گذارد آرام شوم

نمی گذارد فکر کنم!

فقط می گوید:بگذار خودم آرامت کنم !

                            خودم فکرت می شوم!

چه می گویم!

انگار خیالاتم به تحلیل رفته اند!

نه!

گویی این عنصر بی انصاف خیالاتم را خریده است!

چرا یادم نمی آید فروختمشان؟!

چرا؟!به چه قیمتی؟!

هر لحظه بیشتر این عنصر بدذات را می شناسم!

هر لحظه باهر کلام وبا هر نفس...!

هر بار که "حمد" می خوانم

هر با که فریاد میزنم "ایاک نعبد وایاک نستعین"،چرا صدای فریادم را نمی شنوم ؟!

چرا تکیه گاهم را نمی یابم؟

گویی کسی کلامم را در نیمه راه می رباید!

هر بار که زار می زنم "الرحمن الرحیم"،چرا آرامش آن مهربانترین آرامم نمیکند؟!

چرا بسم الله های مکررم به انجامم نمی رسانند...؟

عادت کرده ام!

"عادت"!

این مرض چند صباحیست گرفتارم کرده!

"ترک عادت موجب مرض است"!!!

با این چند کلمه چه کنم؟!

نه!

این جمله هم یک عادت است!

می شکنم هر عادتی را که بیمارم کرده!

باشد که شفا یابم!

"اللهم اشف کل مریض..."!

(واینجاست سرای عبور...)

+ نوشته شده در  Thu 11 Aug 2011ساعت 5:56 AM|   توسط m.davatgar  | 

چشمانم عطر آسمان می شنوند...!

      این روزها همه اش فکر آسمانم!

فکر بی کرانگی اش

فکر اینکه چه این روزها به زمین آمده!

فکرش را بکن! آسمان این روزها به زمین آمده!

اگر پرده را بکشی و بی پرده بیرون را بنگری

خواهی دید که چه این روزها فضا فقط...

فقط آسمان است واندکی زمین مانده تا ما بی جا نمانیم!

نکند...

چه می گویم!

خدا کند تعبیر این نگاهم تو باشی

تو که آسمان مایی،

آیا پابرزمین میگذاری...؟!

(واینجاست سرای عبور...)


پ.ن:آسمان بر زمین بیا که پرواز مابروی زمین ودر بی کرانگی  چشمانت، دیدنیست...

 

+ نوشته شده در  Mon 25 Apr 2011ساعت 6:18 PM|   توسط m.davatgar  | 

"...مرگ پایان کبوتر نیست!"

وقتی نمی نویسم عقایدم گنگ می شود!

وقتی نمی نویسم سرمشق افکارم گم می شود!

وقتی نمی نویسم زبانم درمقام باز،بسته می ماند!

وقتی نمی نویسم دیدگانم تار می بیند!برفک می بیند

                                                     سایه می بیند!

                                                     یا اصلا نمی بیند!

می نویسم تا شاید صفحه ی عقایدم باز شود،باز!

                                                   راه بیفتد،باز!

                                                   پیدا شود،باز!

می نویسم تا شاید بیابم در رویی برای رهایی

رهایی از سایه، ازمنگی!

تا شاید بدانم چه می خواهم وچه می خواهد

تاشاید باز بفهمم چه می گذرد بر روح من،برجسم من و براسم من!

می نویسم آسمان

می نویسم پرواز

 می نویسم پروبال

زنجیر را اما نمی نویسم!بند را نمی نویسم،سرما را نمی نویسم!

تاریکی را ،دلتنگی را نمی نویسم!

این ها عقاید من نیست!

سکون را نمی نویسم!

حرکت را چرا،می نویسم!

من به رفتن اعتقاد دارم!

یکجایی را نمی خواهم،یکجایی بوی مرگ می دهد!

اما نه مرگ نه!

مرگ رفتن است

        حرکت است!

         پرواز است!

         رهاییست!

        حرمت است...! 

مرگ عین زندگیست!

       خود زندگیست !

مرگ را دریابیم...! 

  می نویسم مرگ، رهایی، پرواز...

"پرواز را به خاطر بسپار..."

"پرنده مردنیست...!"

(واینجاست سرای عبور...)

 

+ نوشته شده در  Mon 14 Feb 2011ساعت 2:10 PM|   توسط m.davatgar  | 

ابهام!

      چیست حس برفکی هیئتی، که دارد شکل میگیرد در وجودم؟!

حس هزار تویی که گنگم میکند!

حسی که مانند سیاهچاله درونم را می بلعد!

و روحم را می جود!

و با خود درون خودی می بردکه ماهیتش را نفهمیده ام هنوز!

که هنوز پیدایی اش پیدا نیست برایم!

 به کور سوی چشمانش چنگ می زنم!

تا شاید درک کنم آن را!

اگر بخوانم دستخط افکارش را،

از زبان ارشمیدس فریاد میزنم!:یافتم...یافتم!

اما دریغا! که انعکاس صدای ارشمیدس را تنها در رویایم می شنوم!

آیا کسی هست که ظاهر سازد ناپیدایی وجود مبهم سیاهچاله ای که می برد مرا با خود

ومی خورد فکرم را ومی رباید جسمم را

کسی هست درون این گردباد وجودم را ببیند؟!

وساحلش را دریابد؟!

و آنگاه با بیلی پنبه ای درونش را گودالی کند!

تا شاید پیداکند ارواحی را که این جرم تاریک با جاذبه ی خود درون گور وجودش کشانده است!

(واینجاست سرای عبور...)


پ.ن:دلیل نوشتن این دل نوشته هم مانند نامش مبهم است...!

 

+ نوشته شده در  Sat 1 Jan 2011ساعت 7:14 PM|   توسط m.davatgar  | 

برای این روزها...

بخوان ای نی،نی غمگین و دلخون

بخوان ای نی،نی دیده پر از خون

***

بخوان ای نی تو ماموری نواکن...

***

نواکن نی ،نوای بی نوایی

نواکن نی ،نوای نینوایی

***

نفسهایت پراز آه زمین است

نفسهایت پراز خون جبین است

اسیر آتش دل های پر نور

پراز اشک وپراز جان برین است

***

بخوان تا آسمان هم خون بگرید

بخوان از دیدگان خون زحیرت

***

بخوان تاظالمان را ترس آید

بخوان تا پهلوان را صبر آید...

بخوان تاعرش فردا راببیند

بخوان تامنتقم بر دهر آید...

***

همین لحظه بر آهنگت نشینم

زبان مهربانی را بگیرم

از آن زیبا کلامی ها که دارد

همین یک جمله را از سر بگیرم

من آن نی در نیستان عزایم

نوای بی نوایی می نوایم...

(واینجاست سرای عبور...)


پ.ن:طلب میکنم التماس دعا از نفس های هر دیدگانی که این غم نامه را میخواند این روزها...

 اول محرم الحرام ۱۴۳۲...

+ نوشته شده در  Tue 7 Dec 2010ساعت 10:29 PM|   توسط m.davatgar  | 

شهر ما باران می خواهد...باران!

      چشمانمان را ربوده انداین سارقان نااهل!

که باران نمی بارد

که هرچه نگاهمان را میدوزیم برنگاه آسمان

نه از اشک چشم خبریست ونه از اشک آسمان!

گویی مبادله است!

گویی آسمان برای زار زدن شرط دارد!

مارا از عشق ربوده اند

که باران نمی بارد این روزها!

ای علاقه ی شدید قلب من!

می دانی!

قصه ی شهر مرا می دانی!

آلوده است به نفس های مریض

آلوده است به نگاه های ناپاک

آلوده است به فکر های بی انصاف!

وآلوده است به پایه های بی اساس...

حالا ما نه! ما بد!ما بی وفا!

گل هایت! گل هایت دارند جور بدی ما را میکشند!

دیگر بحث سوختن تروخشک نیست!

ما همه خشکیم ودر انتظار هلاکت!

وبی بارانیم در فصل باران!

چه فاجعه ای!

دارد میخشکد زمین وزمان

شهر ما تشنه است!

بفرست بر ما بارانت را

بر آلودگی روحمان

وبر خشکی وجودمان

هرچند ما لایق بیابانیم...!

(واینجاست سرای عبور...)


قلب ما سیاه شود دیگر از اشک خبری نیست اما ای ابر های سپید!

شما سیاه شوید!که اینجا قصه آیینه وار عمل میکند...!

 

+ نوشته شده در  Thu 14 Oct 2010ساعت 9:18 PM|   توسط m.davatgar  | 

زهی خجسته زمانی که یار بازآید...

ثانیه ها در گذرند مثل نور،مثل سرعت نور

می دوند و از پای در نمی آیند!

قصه ی دنیاو حکایت ما نیز همین است

حرف دنیا این است که ما حریف ثانیه ها نمی شویم!

زمان از پای در نمی آید، حالی که ما دیگر نفس نداریم!

من هنوز در تحیرم!

در تحیر زمان،در تحیر قدرت زمان!

و مبهوت نور!

ودر تحیر فاصله هاو مسافت ها

ودر تحیر ستاره هایی که سالهاست جانی در تن ندارندوما هنوز زنده میپنداریمشان!

ودر تحیرم که چقدر عقبیم هنوز!

وباز در تحیرم، چه چیزی هنوز درونمان کشف نشده تا معنای واقعی اشرف مخلوقات بودن را درک کنیم!

وهنوز ماتم! مات نورهایی که "ازدم صبح ازل تاآخر شام ابد!" اشرف بودنشان اثبات است

پس کی میرسد زمانی که بیاید کاشف اشرف بودن باقی مانده ی انسانها؟

کجاست فانوس لحظه های تاریک دنیا؟

و کجاست انتقام گیرنده از دستان آلوده به سوزاندن نشانی های راه...؟

می خواهمت ومی خوانمت ای صاحب عصر وزمان

بازآ که با آمدنت مارا به ثانیه و زمان برسانی

بازآ که تنها با تو میتوانیم اشرف باشیم

بازآ که از پا نیفتیم و از سرعت نور جا نمانیم!

و بازآ که دلتنگیم، دلتنگ...

(واینجاست سرای عبور...)


چه بر سرمان آمده که از آمدنش تو نمی آیی...؟!

پ.ن:از تو گفتن و از تو نوشتن هیچ زمانی تکراری نمی شود،لااقل برای من...

 

+ نوشته شده در  Fri 24 Sep 2010ساعت 0:23 AM|   توسط m.davatgar  | 

بیستمین 365 روز!

   امروز نمیدانم تلقین است یا واقعیت!

چشمانم را میگویم!

رنگی که از آنها پیداست

دیدی که در آنها جاریست

نمیدانم توانسته اند دستانشان را به نردبان آسمان برسانند وبالا بروند؟!

یا هنوز در تقلایند!

ویا شاید هنوز اقدامی نکرده اند!

اما صدایی،هیاهویی،حسی ویا شاید ضربه فنی ای!

به من میگوید:چرا شده!

 هرچند ناچیز،هر چند بی صدا!

اما انگار افتاده آن اتفاقی که باید هر ۳۶۵ روز بیفتد!

میدانم!خیلی ازین ۳۶۵روزهایم دروغین است!

میدانم!که فقط فرفره چرخیده، بی هیچ باری!

میدانم! که با ارفاق ۲۰ شده ام!

اما چه کنم؟!مهربانی اوست که دیوانه ام کرده!

که سال به سال با مهرش وبا چشم بستن هایش!بالا رفتن عمرم را امضا میکند!

من هنوز کودکم میدانم!

اما کودکی ام امروز ۲۰ساله میشود!

                                                                          با ارفاق!

(واینجاست سرای عبور...)


پ.ن:۱۵ شهریور۱۳۸۹،

امروز دستانم برایم جشن تولد گرفته اند!

ومن هنوز لبخند خدارا از چشمانش میگیرم!انگار هنوز جایی برای لبخندش گذاشته ام!

اثری از زاری روز اول زندگی نیست!هرچه هست تبسم است،حتی گریه هایم!

 

+ نوشته شده در  Mon 6 Sep 2010ساعت 5:14 PM|   توسط m.davatgar  | 

والعصر...

      روزهای سختی را می گذرانم!

از کودکی سختی کشیدن را دوست داشتم نمی دانم چرا!

اما همیشه لحظه ی سختی کشیدن را به سختی گذرانیده ام!

خیلی عذاب میکشم

تنها امیدم به جمله ی خواهرم است:

شاد باش،داری به تکامل میرسی!

والعصر،قسم به فشار...

راست میگوید!

چقدر به روحیه ام میخورد این حروف،این جمله...

شب هایی را که گریه امانم نمیدهد

شب هایی که اشک هایم خیال تمام شدن ندارند!

جمله ای در ذهنم تداعی میشود:

"خداوند در شب بیداری ها با توست واشکهایت را با عشق خود پاک میکند..."

آرام میشوم...

اما باز دوست دارم گریه کنم،اشک بریزم!

میخواهم نوازش دست های خدا را باتمام وجود احساس کنم...

اوست که همیشه بامن است حتی زمانی که با او نیستم!

اوست که سختی میدهد به من،چون این رنج زیبایم میکند

می پرورد جانم را،روحم را،وجودم را...

چون آسانی پس از آن ایمان به امید رابرمن تداعی میکند...

اوست که هرزگاهی ازینکه از او جدانشوم سختی میدهد تابه یاد آرم اورا...

تلنگری میزند بر روحم وبر جسمم،

وآنگاه با نوازش خود آرامم میکند.

اوست که بهترین همراه من است،حالی که قلبم از شدت بغض، از بی وفایی بی وفایان می ترکد

اوست باوفای من...

من چقدر به او وفادارم؟!

خدایا ببخش...

مثل همیشه ببخش.

چه میکشی از دست من؟!...

والعصر،قسم به فشار...

(واینجاست سرای عبور...)


پ.ن۱:رنج کشیدن روح هم عجب عالمی دارد!

پ.ن۲:احساس میکنم که بی نهایت دلتنگ جایی برای عبادتم!حالا مفهوم تکامل را بیشتر درک میکنم...!

+ نوشته شده در  Wed 4 Aug 2010ساعت 2:21 AM|   توسط m.davatgar  | 

" زبان خامه ندارد سربیان فراق"

ای باقی مانده ی بزرگ الله بر روی زمین

صدایت میکنم!

تا جایی که حنجره ام یاری دهد صدایت میکنم

دعا میکنم،دعایی در امتداد دعایت

تا فرجی شود

وتا حاجت روا شوی!

که روایی حاجتت عمر میدهد به من،

عمری نه از جنس نفس هایم! که از جنس نفس هایت

وباز میکند چشمانم را

تا ببینم حضور بی ظهورت را

به واسط زلالی وجودم،که حاصل اشک های توست

فریاد میزنم فریاد!

که چه این فریاد به سود من است

و به سود غریبانی دگر

که ظلمت شب را تماما به بیداری گذرانیده اند

وبه سود خواب رفتگان!

به سود همه فریاد میزنم،فریاد!

ومن چقدر لبخند تورا دوست میدارم

عاشقانه در انتظار دیدن لبخندهایت  می مانم ای دوست... 

دیدنش نزدیک است

می دانم...!

(واینجاست سرای عبور...)


پ.ن۱: و چه بی معناست خستگی در هاهای نفس های انتظار...!

 پ.ن۲:نیمه شعبان۱۴۳۱،ظاهرا آرامم!اما سرتاسر وجودم فریاد میزند،هیچ چیز سرسام آور نیست امشب...!

+ نوشته شده در  Tue 27 Jul 2010ساعت 0:55 AM|   توسط m.davatgar  | 

باور میکنی حرفهایم را؟!

ماندن من اینجا آزارت میدهد!می دانم!

کارهایم عصبانی ات میکند!این را هم میدانم!

ای همه آهنگ تو رنگین

از خواسته ات آگاهم!

که تا بیش از این گند نزده ام!

وتا بیش ازین بی آبرویی نکرده ام مرا پیش خود بازگردانی!

میدانم که میگویی دیگر بس است تو نتوانستی!

من نمیخواستم اینگونه شود

نمیخواستم اینقدر گند بزنم!

باور کن...!

عهدمان را یادم نرفته!

باور کن...!

رخصتی چند هزار باره میخواهم!

جبران میکنم باور کن جبران میکنم!

اما خوفم از قول دادن است!   دیدی دوباره گند زدم!

اما...! به صبر تو ایمان دارم

این را هم خواهش میکنم باور کن!

تو خود میدانی من هنوز در تکاپوی فردایم!

وهنوز در تقلای خوب بودن!

به درگاهت تضرع میجویم،التماس میکنم!

که تا دنیا دنیاست وتا وقتیکه که حتی به اندازه ی ذره ای ناچیز جایی در آن دارم

از در و دیوار و زمین و آسمان وتمامی مخلوقاتت،مفهوم اتمام حجت را به من نرسانی!

می ترسم!

حتی فکرش هم آزارم میدهد،روحم را می فشرد

دست وپایم را گم میکنم،وا میروم! آب میشوم!

ای تمام هستی ام...

اتمام حجت نکن!

نابود میشوم

نابود میشوم...

(واینجاست سرای عبور...)


پ.ن:من که از باور کردنت خبری ندارم،اما ناباوری ات،آینده ی نابود من است!

واما باز!تو مهربانترینی...

+ نوشته شده در  Tue 20 Jul 2010ساعت 12:55 PM|   توسط m.davatgar  | 

waiting for discipline

کارمن شاید این است که گوشه ای بنشینم ودر کمال خونسردی! ونه دور از هیاهو بلکه درست در (نقطه ی اوسط منطقه ی مثلا به دور از آرامش!) به درو دیوار بنگرم

تا افکارم بر من غلبه کند

تا سرگیجه بگیرم از این همه حرف هایی که در تقلای بیرون کشیدن خودند اما راهی جز سوراخ کوچکی در مغزم ندارند! وناچارند به نوبت و یکی یکی خود را بیرون کشند!

دراین حین ودر جنگ میان نانوشته هایم!گاه!بی نظمی اندکی رخ میدهد!

گاه برخی از حقشان تخطی میکنند

گاه دعوایشان میشود(آخربا هم نمیسازنند!)

گاه حق هم را ضایع میکنند!

گاهی هم در این شلوغی سوراخ کوچک مغزم خفه میشوند ومی میرند!

فریاد ازین لحظه!

زیرا کسی نیست که اجساد ناکامشان را ازسر راه بردارد!اینجاست که همان راه عبور کوچک هم بسته میشود! وآنگاه است که درون مغزم انقلاب میشود!

وتاسرحد انفجار هم پیش میرود!

پس از این انقلاب وانفجار هولناک !این نانوشته های مظلوم منند که بر درو دیوارو سقف وکاغذ وآینه می پاشند!

بی نظم وترتیب،طوریکه حتی من هم درکشان نمیکنم!

یعنی نمی توانم که درکشان کنم!

نمی توانم ربطشان را بفهمم!

یکی روی سقف است! ادامه اش معلوم نیست به کدامین ناکجا آباد پاشیده است!

نانوشته ای هم بر روی دستم چسبیده وبه قلمم التماس میکند!

اما چه کنم؟!چگونه به او بفهمانم تاتکه ی دیگرش نباشد نمیتوانم نوشته اش کنم!

مابقی هم حالی بهتر از آنها ندارند!

حال نانوشته ای مثل خوره تمام وجودم را فراگرفته  وبا تمامی وجودش فریاد میزند ومرا وادار می کند که به من فکر کن!

دارم سعی میکنم که لااقل به او فکر کنم!

فکر کنم که چطور با وجود بی نظمی درونم وبی نظمی افکارم انتظار انتظام خارج از افکارم را دارم؟!

و چگونه حتی می توانم نظم را در پیچ و خم و بی نظمی افکار گوناگون  متصور شوم؟!

اکنون این منم ! آدمکی مثلا متفکر! در فضایی مثلا پر هیاهو!

در انتظار خروجی ای با معنا از دریچه ی مغزم!

(واینجاست سرای عبور...)


پ.ن: تا وقتی که افکارم نظم ندارد بهتر است بیرون از وجودم در جستجوی نظم نباشم، که پیدا نمیشود!

+ نوشته شده در  Mon 5 Jul 2010ساعت 11:8 PM|   توسط m.davatgar  | 

چقدر میگذرد گذرم...

دیگر دارد تمام میشود

دیگر دارم تمام میشوم

تمامم دارد تمام میشود!

شروع پس از من چیست؟

تمام پس از آن کیست؟

می شود من دوباره آن شروع تمام شده باشم؟!

می شود آن تمام پس از شروع من باشم؟!

می شود فرصت تمام شده ام دوباره شروع شود؟!

خدایا   خداوندا!

دارم به جنون نزدیک می شوم!

گذشته ام رفت تمام شد

حال من شروع شد

و هر لحظه تمام می شود...

خدایا چرا یک لحظه نمی ایستد؟!

نفسم بالا نمی اید

دارم تمام می شوم

بگو یک لحظه تنها یک لحظه تا تمام شدنم بایستد!

دیگر توانم نیست...

چرا نمی رسم؟

چقدر گذران است گذرم!

چقدر سرعت دارد!

چه می شد پیشرفت هیچ وقت وارد سرعت نمی شد!

یا چه می شد آن را وارد خود میکردم تا حداقل شاید کمی بر سرعتم بیفزایم!

دارد تمام می شود حالم

دارد آتیم شروع می شود

گذشته ام تمام شد

خدایا...!

چقدر گذرم گذران است...

(واینجاست سرای عبور...)

 

+ نوشته شده در  Tue 29 Jun 2010ساعت 11:56 PM|   توسط m.davatgar  | 

این نیز بگذرد...

ای روزگار!

مارا به کدامین سو می بری وبه کدامین راه می کشانی؟!

چشمان آسمان و زمین ودرختان و هوا از دیدن این همه ظلم خسته و درمانده است!

دیگر بس است!جرم این چشمان بی گناه چیست که هر روز و هر شب

وهر ماه وهر سال وهر عمر و هر قرن!

ناگزیر از دیدن غربت مظلومان وجور ظالمان است؟!

شاید این خصیصه ی تاریخ است که سرتاسر پیام آور این فریاد مظلومانه است که می گوید:

به کدامین گناه...؟

چه بسیارند ظالمان تاریخ

و چه بسیارترند مظلومان روزگار

ای روزگار!

مارا به کدامین سو می بری و به کدامین راه می کشانی ؟!

دلیل این همه مرزبندی آدمیان چیست؟

تا به کی باید دیدگان ما تصویر این همه ظلم وظالم ومظلوم را در خود ثبت کند؟!

وتا به کی حافظه ی ما باید خاطره ی این همه مظلوم وظالم را در خود تلمبار کند؟!

بس نیست این نمایش حزن انگیز وعذاب آورت ای روزگار؟!

ای روزگار!

مارا به کدامین سو می بری وبه کدامین راه می کشانی؟!

نکند تو هم به جمع ظالمان تاریخ پیوسته ای!

که به زور و قدرتت ما را به پای دیدن سرگذشت های ناگوار ناگزیر میکنی!

ای روزگار!

روزگار تو هم به پایان می رسد!

روزی که طاقت تمامی مخلوقات به پایان می رسد

و روزی که گوشت را کر میکنیم و به کدامین گناه را فریاد میزنیم!

ای روزگار!

این همه مارا به دیدن ناگزیر کردی!

دیگر...

ما تورا به دیدن ناگزیر میکنیم

به دیدن روزی که ظالمان تاریخ حتی صدای بی صدای خود را نیز نمی شنوند...

وچه نزدیک است این روز

روزی که پیروزی ارآن مظلومان است...

(واینجاست سرای عبور...)

+ نوشته شده در  Mon 28 Jun 2010ساعت 4:0 PM|   توسط m.davatgar  | 

وندای تو وفریاد من اکنون...

آن قدر شیرین است یاد تو در یادم

آن قدر یک رنگ است رنگ تو در رنگم

آن قدر خوش زنگ است زنگ آهنگینت

آن قدر جا دارد مهر تو بر قلبم

آن قدر اثبات است دست تو در دستم

آن قدر بی جان است خشم تو در جانم

آن قدر احساس است تکیه ی من بر تو

آن قدر سوزان است عشق تو در جانم

وه! چه بی مقدار است جهد من در راهت

وه! چه بی مقدار است عمق جا پای من

روی جا پای تو در ره و در دینت

هر چه پاکی از تو

هر سیاهی از من

هر محبت از تو

هر جفایی از من

هر وفایی از تو

بی وفایی از من

از سکوتت فریاد...

از صبوری ات داد...

ای خدا ای ربم

من چه بد کردم و بد دیدم ازین سیخ زدن

بر عمرم بر دینم بر جانم بر قلبم

مددی کن که همه عمرو همه دینو همه جانو همه قلب

تورا می خواند

وتورا می خواهد

.

.

.

وندای تو وفریاد من اکنون

همه تلفیق شده

وشده حاصل آن مهرو شده دینو شده شورو شده نور

به ازین آرامش فریاد بر انگیز!

خدایا ممنون...

(واینجاست سرای عبور...)

+ نوشته شده در  Thu 24 Jun 2010ساعت 3:0 PM|   توسط m.davatgar  | 

صحبتی با مهربانترینم...

مهربان من سلام

می دانم که هنوز به فکر منی ودوست می داری مرا

چون می دانم که می دانی چقدر دوست می دارم تورا وچقدر در اندیشه ام هستی...

می دانم که هر روز هوایم را داری و نظاره ام میکنی،شکی ندارم

مرا میبینی که هرصبح از خواب بر میخیزم،رخت ولباس بر تن میکنم وروانه خیابان زندگی می شوم!

مهربان من

درست در میان پیاده روی این خیابان پر پیچ وخم،خط مستقیم وممتدیست که میدانم تو برای من کشیده ای!چون با تمامی وجود دوست دارم تنها،بر روی این خط قدم بر دارم 

مهربان من

تو شاهدی که من تا آنجا که می توانم پایم را از خط بیرون نمیگذارم

اما همواره یک اتومبیل مزاحم!که نمیدانم چرا واز روی چه نیتی!روی این خط پارک شده مانع عبور من میشود! آخر مگر پیاده رو هم جای پارک ماشین است؟!

مهربان من

به صاحب این اتومبیل مزاحم!بفهمان که مانع عبور مستقیم من نشود!

اما نه!

این تنها دلیل انحراف من از خطی که تو برایم کشیده ای نیست!

من هم مقصرم،این را خوب میدانم!

می دانم که حرفت را گوش نکردم و دیشب رابه جای خواب به بیهودگی گذرانیدم!

و حال،به جای بیداری،در حال کشیدن جور خواب نکرده ی دیشبم!

چشمانم بی هوا بسته میشوند ودر حالیکه که تلو تلو می خورم! هرزگاهی از خط منحرف می شوم و باز،باز میگردم...

مهربان من

از تو تقاضایی دارم!

می شود از آسمان برایم بارانی فرستی تا بر من ببارد،بلکه خواب از چشمانم فرارکند...؟!

تا من دوباره بیدار گردم

تا بتوانم با چشمانی باز مانع از انحراف از خط شوم

تا بتوانم تو را ببینم

تا یادم نرود که تو مرا میبینی

تا...!

مهربان من

در انتظار جوابت می مانم،عاشقانه،صادقانه،عارفانه،...و دخترانه!

                                                                                              به امید دیداری دوباره...

(و اینجاست سرای عبور...)

 

 

+ نوشته شده در  Wed 26 May 2010ساعت 10:35 PM|   توسط m.davatgar  | 

فکر ما آنجاست در دستان آنها...!

        نه سهراب! غلط پنداشتی:هر کجا هستم باشم آسمان مال من است،

 پنجره،فکر،هوا،عشق،زمین مال من است.

نه سهراب!هر کجا هستم من،دیگر اکنون، آسمان مال من نیست!

پنجره،فکر،هوا،عشق زمین،مال من نیست!

آسمان پنجره ،فکر ،هوا ،عشق ،زمین مال کسانیست که بردند به غارت و به یغما همه را.

همان ها که بودند آن غارنشینان ماضی !

همان ها که هستند اکنون غارتگران از خویشتن راضی!

مال کسانیست که دزدیدند زما افکارمان را

کسانی که بردند عشق ها،زمین ها،پنجره هایمان را...

به چه؟

به پشیزی وبه دودی!وبه ...

چنان تحسین برانگیز به یغما برده اند آنان تمام هستی مارا

که نبودش در توان ما،بفهمیم،

که این عشق دروغین مال ما نیست

که قهرو دشمنی ها مال ما نیست

که سستی،تنبلی،بی بندوباری مال ما نیست

که کمرویی وگستاخی برای مردم والای ما نیست

دویدن بر دل و خون شهیدان مال ما نیست

که ارزش،پست کردن مال ما نیست

به یغما برده اندافکارمانمان را

به یغما برده اند باورمان را

همین ها عامل قدرتمان بود

به یغما برده اند قدرتمان را

آری آنان بهترین جراح افکار نام دارند! 

چنان جراحان زبردست و سیه دستی!

که هنوزم که هنوزست!

باوری باقی نمانده از ما،

که توانیم کنیم،حتی برای مدتی کوتاه

باور،خودمان را...

(واینجاست سرای عبور...)

+ نوشته شده در  Fri 14 May 2010ساعت 5:8 PM|   توسط m.davatgar  | 

سلام...

آغاز می کنم به نام:

آغازترین آغاز

فریادترین فریاد

مهربان ترین مهربان

پایان ترین پایان...

وسلام می گویم که سلام نام خداست.

(واینجاست سرای عبور...)

+ نوشته شده در  Thu 13 May 2010ساعت 0:15 AM|   توسط m.davatgar  |