کارمن شاید این است که گوشه ای بنشینم ودر کمال خونسردی! ونه دور از هیاهو بلکه درست در (نقطه ی اوسط منطقه ی مثلا به دور از آرامش!) به درو دیوار بنگرم
تا افکارم بر من غلبه کند
تا سرگیجه بگیرم از این همه حرف هایی که در تقلای بیرون کشیدن خودند اما راهی جز سوراخ کوچکی در مغزم ندارند! وناچارند به نوبت و یکی یکی خود را بیرون کشند!
دراین حین ودر جنگ میان نانوشته هایم!گاه!بی نظمی اندکی رخ میدهد!
گاه برخی از حقشان تخطی میکنند
گاه دعوایشان میشود(آخربا هم نمیسازنند!)
گاه حق هم را ضایع میکنند!
گاهی هم در این شلوغی سوراخ کوچک مغزم خفه میشوند ومی میرند!
فریاد ازین لحظه!
زیرا کسی نیست که اجساد ناکامشان را ازسر راه بردارد!اینجاست که همان راه عبور کوچک هم بسته میشود! وآنگاه است که درون مغزم انقلاب میشود!
وتاسرحد انفجار هم پیش میرود!
پس از این انقلاب وانفجار هولناک !این نانوشته های مظلوم منند که بر درو دیوارو سقف وکاغذ وآینه می پاشند!
بی نظم وترتیب،طوریکه حتی من هم درکشان نمیکنم!
یعنی نمی توانم که درکشان کنم!
نمی توانم ربطشان را بفهمم!
یکی روی سقف است! ادامه اش معلوم نیست به کدامین ناکجا آباد پاشیده است!
نانوشته ای هم بر روی دستم چسبیده وبه قلمم التماس میکند!
اما چه کنم؟!چگونه به او بفهمانم تاتکه ی دیگرش نباشد نمیتوانم نوشته اش کنم!
مابقی هم حالی بهتر از آنها ندارند!
حال نانوشته ای مثل خوره تمام وجودم را فراگرفته وبا تمامی وجودش فریاد میزند ومرا وادار می کند که به من فکر کن!
دارم سعی میکنم که لااقل به او فکر کنم!
فکر کنم که چطور با وجود بی نظمی درونم وبی نظمی افکارم انتظار انتظام خارج از افکارم را دارم؟!
و چگونه حتی می توانم نظم را در پیچ و خم و بی نظمی افکار گوناگون متصور شوم؟!
اکنون این منم ! آدمکی مثلا متفکر! در فضایی مثلا پر هیاهو!
در انتظار خروجی ای با معنا از دریچه ی مغزم!
(واینجاست سرای عبور...)
پ.ن: تا وقتی که افکارم نظم ندارد بهتر است بیرون از وجودم در جستجوی نظم نباشم، که پیدا نمیشود!